«انشا ادبی درباره سرگذشت میز»
امیرحسین روان نخجوانی
www.atielm.ir
ناگهان درد عجیبی احساس کردم. دیدم پسر بچه ای دارد مرا با تکه فلزی خراش می دهد و از کارش لذت می برد. اگر او می دانست که من برای میز شدن چه سرگذشتی را پشت سر گذاشته ام، هرگز چنین نمی کرد.
من در آغاز، درختی سرسبز و سر به فلک کشیده با شاخه های فراوانی بودم که پرندگان بر روی شاخه هایم برای خود لانه ساخته بودند.
در یک روز ابری و در حالی که خبری از پرندگان جنگل نبود، ناگهان صدای چند اره برقی به گوشم رسید. دلهره و ترس تمام وجودم را فرا گرفت. پس از چندی، جنگل در مقابل چشمانم تیره و تار شد و ناگهان سرم با زمین برخورد کرد و همچنان که چشمانم همه جا را تیره و تار می دید، با چند مرد که در دستشان اره بود، مواجه شدم.
دیگر کار از کار گذشته بود و من درد شدیدی را تحمل می کردم. آن ها مرا برداشته و به پشت کامیونی که پر از تنه های دیگری که آن ها هم مثل من قربانی دست این افراد شده و ممکن بود سرنوشتی مشابه من داشته باشند، نهادند.
پس از مدتی ما را به یک کارگاه تولید میز و در و پنجره منتقل کردند. در آنجا من به بخش تولید میز منتقل شدم. در آن کارگاه مرا به قطعات مختلفی تبدیل کرده و سپس مرا رنگ آمیزی کردند و در نهایت، مرا به شکل میزی در آوردند که همکنون دارم از سرگذشت خود می گویم.
چه خوب است که مردم با دانستن سرگذشت من، دیگر چنین نکنند و از من استفاده ی صحیح داشته باشند.
آتی علم - انشا - شعر - دانستنی - انشا سرگرمی - طنز - انشا ادبی درباره سرگذشت میز
انشا ادبی درباره سرگذشت میز,انشا ادبی درباره سرگذشت میز,انشا ادبی درباره سرگذشت میز,انشا ادبی درباره سرگذشت میز,انشا ادبی درباره سرگذشت میز,انشا ادبی درباره سرگذشت میز,انشا ادبی درباره سرگذشت میز,انشا ادبی درباره سرگذشت میز,انشا ادبی درباره سرگذشت میز,انشا ادبی درباره میز,انشا ادبی درباره میز,انشا ادبی درباره میز,انشا ادبی درباره میز,انشا ادبی درباره میز,انشا ادبی درباره میز,انشا ادبی درباره میز,انشا ادبی درباره میز
:: موضوعات مرتبط:
شعر و انشا،
انشا ادبی
:: برچسبها:
انشا ادبی درباره میز,
انشا درباره میز,
انشا ادبی
🍃 📝 روزی بهلول از کوچه ای میگذشت، شخصی بالایش صدا زده گفت: ای بهلول دانا! مبلغی پول دارم، امسال چه بخرم که فایده کنم؟ بهلول : برو، تمباکو بخر! مردک تمباکو خرید، وقتیکه زمستان شد، تمباکو قیمت پیدا کرد. به قیمت خوبی به فروش رسید. بقیه هر قدر که ماند، هر چند که از عمر تمباکو میگذشت، چون تمباکوی کهنه قیمت زیاد تری داشت، لهذا به قیمت بسیار خوبتر فروخته میشد وسرانجام فایده بسیاری نصیب اوشد. یک روز باز بهلول از کوچه می گذشت که مردک بالایش صد ا زده و گفت: ای بهلول دیوانه! پارسال کار خوبی به من یاد دادی، بسیار فاید ه کردم، بگو امسال چه خریداری کنم؟ بهلول : برو، پیاز بخر! مردک که از گفته پارسال بهلول فایده، خوبی برداشته بود، با اعتمادی که به گفته اش داشت هرچه سرمایه داشت و هر چه فایده کرده بود. همه را حریصانه پیاز خرید و به خانه ها گدام کرده منتظر زمستان نشست تا در هنگام قلت پیاز، فایده هنگفتی بر دارد. چون نگاهداری پیاز را نمی دانست، پیاز ها همه نیش کشیده و خراب شد و هر روز صد ها من پیاز گنده را بیرون کرده به خندق میریختند و عاقبت تمام پیاز ها از کار برامده خراب گردید و مردک بیچاره نهایت خساره مند شد. مردک این مرتبه با قهر و خشونت دنبال بهلول میگشت تا او را یافته و انتقام خود را از وی بگیرد. همینکه به بهلول رسید، گفت: ای بهلول! چرا گفتی که پیاز بخرم و اینقدرها خساره مند شوم؟ بهلول در جوابش گفت: ای برادر! آن وقت که مرا بهلول دانا خطاب کردی، از روی دانایی گفتم«برو، تمباکو بخر» این مرتبه که مرا بهلول دیوانه گفتی، از روی دیوانگی گفتم ـ «برو، پیاز بخر» و این جزای عمل خود تو ست. مردک خجل شده راه خود را پیش گرفته رفت و خود را ملامت میکرد که براستی، گناه از او بوده... ✔️همانگونه که در مورد دیگران فکر میکنیم و آنها را با هر القابی صدا بزنیم همان خواهد شد، پس هم درست بیندیشیم هم دیگران را با القاب زیبا صدا کنیم.
:: موضوعات مرتبط:
شعر و انشا،
انشا ادبی،
داستان
:: برچسبها:
بهلول,
داستان بهلول,
داستانهای بهلول,
داستان های بهلول
زن فقیری که خانواده کوچکی داشت، با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می داد، تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد. آدرس او را به دست آورد و به منشی اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد. ضمنا به او گفت: وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است. وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد و غذاها را به داخل خانه کوچکش برد. منشی از او پرسید: نمی خواهی بدانی چه کسی غذا را فرستاده؟ زن جواب داد: نه، مهم نیست. وقتی خدا امر کند، حتی شیطان هم فرمان می برد.❤ ازاین عبارت زیبا خیلی لذت بردم: بودن کشتی درآب خطرناک نیست.. اما بودن آب درکشتی خطر داره..! بودن مؤمن دردنیا خطرناک نیست..اما بودن دنیا درقلب مؤمن خطرداره. ! شایسته تامل هست..
:: موضوعات مرتبط:
شعر و انشا،
انشا ادبی،
داستان
:: برچسبها:
زن فقیر

اصفهان نصف جهان من و توست
اصفهان راحت جان من و توست
مسجد زاهد و میخانه ی مست
راز پیدا و نهان من و توست
هر شهیدی که به خاکش خفته
روح بیدار زمان من و توست
داغ خونریزی افغان و مغول
بر دل شهر و به جان من و توست
زخم تاریخ درونش جاریست
مرده رودش نگران من و توست
بسکه خشکیده و لب تر کرده
زخمِ واکرده دهان من و توست
بر دل نقش جهانش دیدم
نقشی از درد جهان من و توست
مسجد و حوزه و بازارش گفت
دین ما در غم نان من و توست
مسجد شیخ بُوَد لطف الله
مسجد شاه، امان من و توست
:: موضوعات مرتبط:
شعر و انشا،
انشا ادبی
:: برچسبها:
شعر درباره اصفهان,
شعر اصفهان,
انشا اصفهان,
شعر درباره شهر اصفهان
«انشا درباره فصل تابستان»
امیرحسین روان نخجوانی
www.atielm.ir
انشا درباره فصل تابستان
تابستان که فصل دوم سال می باشد در آن روزها بلند و شبها کوتاه و هوا گرم می شود. میوه های مختلف می رسد درختان همه سرسبز و خرم بوده و برای مسافرت به نقاط سردسیر کوهستانی مناسب می باشد اوایل تابستان امسال به یکی از روستاهای اصفهان که خیلی هوای آن مطبوع و مناسب می باشد رفتیم در این دهکده که در دامنه کوه بزرگی واقع شده و قسمتی از آن داخل دره ای زیبا و خوش آب و هوا قرار گرفته پرندگان با صداهای مختلف و دلنواز چهچه می زدند در اوایل تیرماه عازم مسافرت به این دهکده شدیم. قسمتی از این مسافرت را با قطار شروع نموده و قسمت دیگر آنرا با اتومبیل و قسمت آخر را که راههای کوهستانی داشت با اسب راه آنرا طی نمودیم و نزدیک ظهر وارد این دهکده شدیم. واقعا هوای آن خیلی سالم و خوب بود عموی ما که در آن دهکده ساکن بود با گرمی ما را پذیرفت و استقبال نمود هوای آن دهکده طوری بود که خستگی سکونت در شهر با دودهای فراوان را از تن ما بدر کرد و به اصطلاح بسیار سفر باید تاپخته شود خامی . گردش در دهکده،دیدن مناظر قشنگ، تماشای کوهها و دیدن درختان خرم و محصولات این آبادی و هوای پاک آن به تن ما جان تازه ای داد هر روز با برنامه معین ورزش می کردیم و در کنار رودخانه شنا و ماهیگیری می نمودیم ظهرها به مسجد روستا رفته و در نماز جماعت شرکت می نمودیم شبها نیز در جمع روستائیان که از کار خسته مراجعت کرده بودند شرکت می کردیم چون هوای دهکده صاف و روشن بود ماه و ستارگان در آسمان می درخشیدند و ما را آرامش جان و روان می دادند. این سفر تابستان که در حقیقت خیلی به ما خوش گذشت و احساس تندرستی و راحتی می کردیم در پانزدهم شهریور امسال مدت این مسافرت پایان یافت و ما با خوشحالی پس از خداحافظی از دهکده به تهران مراجعت نمودیم بسیار خوش گذشت که می گویند:
عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است وربه سختی گذرد نیمه نفس بسیار است
بزرگان و دانشمندان همیشه توصیه و سفارش کرده اند که مسافرت نمائید زیرا ماندن در خانه و مسافرت نکردن مانند آن است که انسان در بند و زندان باشد و به قول شاعر:
قدر مردم سفر پدید آرد
خانه خویش مرد را بند است
چون به سنگ اندرون بود گوهر
کس نداند که قیمتش چند است
www.atielm.ir
آتی علم - انشا - شعر - دانستنی - انشا سرگرمی - طنز - انشا درباره فصل تابستان
انشاء تابستان,انشاء با موضوع تابستان,انشاء جدید تابستان,تابستان موضوع انشاء,موضوع تابستان,مطلب در مورد تابستان,متن با موضوع تابستان,انشاء درباره تابستان,انشاء در مورد تابستان,موضوع انشاء درباره تابستان,تیتر انشاء تابستان
:: موضوعات مرتبط:
شعر و انشا،
انشا ادبی
:: برچسبها:
انشا,
انشا تابستان,
انشا فصل تابستان,
انشا درباره تابستان